منتقل شد به نشانی دیگری.
عده ای بر خیابان باشند و سبز پوشند و گره زنند بر بازوان. عده ای دگر قال و قیل کنند و بی ترس و تمجید دیگری کنند. و باقی-علی الظاهر- ول بگردند.
مردم بعد از یوزارسیف -یا زلیخا- دیگر به گرد هم تلویزیون ندیدندی تا مناظرات بیامد و همه بدیدند. گویند مناظرات سبکی است چون درام (البته نه آنچه می نوازند) و مردمان هم گریند و هم خندند. منتها بعضی به چیزی گریند و دیگران به همان خندند. و این احوال سخت غریب بود.
و باشد که اوضاع به کام شود ان شا الله
به نامرادی ما و مراد خویش مبال که نه مراد تو ماند نه نامرادی ما
همیشه می گویند "این نیز بگذرد". می رویم تا ببینیم چه می شود.
پشت سرم چند نفر نشستن که دارند مسائل سیاسی دنیا رو تحلیل می کنن! انگاری شبکه خبر!
ما خیلی با حالیم ها! همه ایرانیها (من جمله من و شما!!!) آخر بحث سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، هنری، اجتماعی، علمی، پزشکی، مهندسی، کارگری، بقالی، چقالی و قس علی هذا هستیم!
بابا بی خیال. شما به زندگی خودت برس سیاست دنیا با من!
راستی! موضوع بحثشون عوض شد!
بیایید بپذیریم که همونقدر که ما مستحق احترامیم دیگران هم هستن. بپذیریم که هر کسی می تونه هر چقدر دوست داره مذهبی باشه یا لا مذهب، تا به ما آسیب نرسونده، عقیدش هیچ ربطی به ما نداره. باورمون بشه که قرار نیست همه به چیز هایی که ما معتقدیم پایبند باشن.
بیایید یاد بگیریم که به مخالفمون هم احترام بذاریم چون انسانه.
بیایید فراموش کنیم که ملاک همه چیز توی دنیا ما هستیم.
بیایید یک کم، فقط یک کم، خوب تر بشیم.
دورانیست! درخت را می برند و جایش آهن می کارند. دیگر گرمی نفس نوازنده ای زبردست از نی و فلوت برون نمی آید یا اگر هم بیاید بر دل عوام نمی نشیند که یارای مسابقه با صدای دیافراگم هدفون ام-پی-تری پلیر را ندارد.
دورانی شده که حتی گلدان ها دیگر سفالی نیستند ولی رنگ سفالشان می زنند مگر زمین گول بخورد و آلوده نشود! دورانی شده که کتاب را هم باید روی موبایل ریخت تا خوانده شود.
دیگر کسی در کوچه بازی نمی کند. دیگر صدای قهقه پسر بچه های کوچولو و دختر کوچولو های چهار پنج ساله را از پنجره نمی شنوی. دیگر دعوای دل انگیز اول صبح تو و آفتاب، آنگاه که بر پشت بام کاهگلی خانه مادر بزرگ خوابیده ای تکرار نمی شود. چه لذت بخش بود آنکه می دانستی همیشه آفتاب است که می برد اما تو می جنگیدی. با سلاح "پتو" که بر سر خود می کشیدی و بعد از چند دقیقه کلافه بلند می شدی و غرغر کنان از راهپله تاریک پایین می آمدی و صبحانه بود که انتظارت را می کشید. دیگر کسی منتظر خرماهای خوشمزه سر نخل نیست که تابستان بیاید و از نردبان بالا برود خرما ها را بچیند و همه با هم رسیده ها و نرسیده ها را سوا کنند.
قضیه شده دانلود و پی-اس و این چیز ها.
ولی هنوز زندگی زندگی است. با همه اینها هنوز شب ها جیرجیرک ها می خوانند.